"شعرخانه"

نقدهاونظرات برای من بهترین هدیه است


بلندتر از شبهام

این خیابان بی ستاره است

بی هیچ رد پاهایی


کنار آنهمه دل تنگی

 چنار کوچه ی بن بست

 را بادستهایمان گره می بستیم

چقدر با باران

شاخه به شانه / به سر بردیم


نامت هنوز زیر آن زخم ،

روی کوچه مانده

و من هنوز با همان آرزوهای خیس

 در پوستم نمی گنجم


 بلند تر از امشب

سکوت پنجره هاست

و انگشت های پشت پرده

رو به درختی

که مرا به گردن گرفته
نوشته شده در 90/03/30ساعت توسط ش نوری |

داریوش معمار با "مجموعه شعر اسطبل"

در وبلاگ جدیدش منتظر نقدها ونظرات

شما دوستان عزیز است.


  www.establpoem.blogfa.com


نوشته شده در 90/03/30ساعت توسط ش نوری |

 

 به خاطرات زده ای!

 دنبال بغض های دست نخورده

 

کلیک کن روی آخرین نگاه

روزی که من

 خاک خورده ترین سوژه ام کنج دیوار

 

دیوانه وار

پشت شیشه های ترک دیده

  دهانم باز ،مانده از شلیک...   

  

 به خاطرات که سر می کشی

 جز کلیک

 هیچ صدایی روی تصویرم نیست 

 

 از پیشانیم پیداست

مرگ چگونه از لبهایم بیرون زده 

 

 

 

نوشته شده در 90/02/23ساعت توسط ش نوری |

 

بادی که موهایم را به هم ریخت

کلاهم را برد 

به آسمانی که از سرم افتاد؛

نگذاشت پر کشیدن

 

حالا فقط دو نقطه

جای خالی بالها

بگذار هر چه باد آورده را ورق بزنم

 

این فصل

پای سطرهای ابری

 همیشه نقطه چین است...

 

نوشته شده در 90/01/30ساعت توسط ش نوری |

 

 پایم را از این گلیم بیرون بکشم

 از قصه پرت می شوی

 

 "عمّ قزی" سالهاست 

  در کمرکش دهانم خشکیده

 لب تر کند

بی رد قرمزی به کوه می زنم

 

اما گاوی که به هندوستان رفت

حالا بی شاخ وشانه شیر می دهد

 

بعید نیست

حسن هم

در ادامه بازی

 پاور چین به چین بزند.

 

 

نوشته شده در 89/12/11ساعت توسط ش نوری |

 

برفی نیست

آدمی که به این گوشه چسبیده

 

چشمانش را هم پس بگیرد

پشت نگاهش خالیست 

 

تمام راه 

خودش را به کوچه های سمت چپ ریخت

 

حالا هرچه دهانم را باز...

سرمای سنگینی بیرون می زند

 

چقدر دستهایت بهانه ی خوبی بود

هر سال

این شال را به گردن بگیرد

آدمی که...

دیگر برفی نیست

 

  

نوشته شده در 89/10/29ساعت توسط ش نوری |

 

 

بلند می شوم

به قصد ایستادن

وقتی که باد پرده را کنار می زند

 

ابرها به این سو می آیند

  ومن

جرات می کنم

به سمت باران

سرم را بالا بگیرم

 

هنوز از چشمهای پنجره نیفتاده ام

به یادت

دوباره زیر سرم بلند می شود

 

بلند می شوم

زیر پرچمی که افتاده ایستاده باشم

 

نوشته شده در 89/09/20ساعت توسط ش نوری |

پشت قاب نوشته بود:

 

"دومسافر

از سرزمینهای دور

نزدیک ساحل

خاطره می گیرند"

 

اینجا  من

تازانو در آب ایستاده ام با لبخند

آفتاب به صورتم زده

 

تو  از حاشیه به دریا می زنی

 

آنجا ،زنی وسط موجها 

 به سرش زده

به سرزمین های دور بر گردد

 

واین لنگه کفش های به جا مانده

هنوز میل به دریا دارند.

 

نوشته شده در 89/08/18ساعت توسط ش نوری |

به من برمی خورد نگاهت

وقتی بی ترس

گرگ زخم خورده ام می خوانی

آنقدر که گرسنه ام می شود

 

دیروز صبحانه

یکی از دوستانم

مردش را خورد

به هیچ دردی نمی خورد

خودش می گفت

 

امروز

مردی

با دهان دریده زوزه می کشد

کمی آب برایش می برم

 

اینطور نگاهم نکن!

تو هیچ نمی دانی

من هم به روی خودم نمی آورم

که دیروز

صبحانه...

 

نوشته شده در 89/08/03ساعت توسط ش نوری |

 نگو دیوانه

 دست روی دلم نگذار

 من که هر بار

 زیر گریه

 فقط با تو حرف میزنم

 

 زیر این سقف سخت

 ببین چه نرم نفس می کشم؟

 

 چه می کشم!

 از خانه های پر پنجره

 وروزهایی که پرنده پر نمی زند

 

 خستگی ناپذیر

 با خودم حرف می زنم

 با تو

 پرنده...

نوشته شده در 89/07/30ساعت توسط ش نوری |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin